تبليغاتX
لبخند ماما

لبخند ماما
دست نوشته هاي يك دانشجوي مامایی  
قالب وبلاگ
فک کن با هزار امید و آرزو بیای دانشکده پزشکی مشهد و درس بخونی و آرزو داشته باشی توی بیمارستان موفق شی یهو میشنوی کریمه جان اومده و جون چندتا دانشجو از اینترن تا پرستار رو بگبره و انوقت تو توی تابستون بیمارستان داشته باشی!

استاد کودکان جناب دکتر ملک که فوق تخصص کودکان هست میگفت توی خونه یک جاهایی از خونه خاصه که توی ایران اونه جای خاص مشهده!

اون از ایدز .هپاتیت .سالک.سل و و و حالا کریمه کنگو!

تورو خدا واسم دعا کنین!چون مشهد فعلا اپیدمی شده و منم تازه دارم به آرزو هام نزدیک میشم تازه توی باشگاه پژوهشگران جوان دانشکده ثبت نام کردم

[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 14:36 ] [ مامای خندون ]

از وقتی می روم پزشکی قانونی حالم بده و روحیم بهم ریخته و تنها کار آموزی هست که اش لذت نمیبرم و دارم داغون میشم

اونجا فقط تجاوز هاش داغونم میکنه و دوست دارم تمام مردای کثیفی که هستن رو خفه کنم  یا دیدن رفتار بد بعضی از کارکنان ژزشکی قانونی حالمون بد میکنه از اینکه یک دختر جوان با زنی در سن بالا چنان برخورد بدی داره که باعث اشک اون میشه دیگه خسته شدم و دوست دارم سرش داد بزنم و بگم آهای اون جای مادرت هست.باز خدارو شکر که تشریح جسد یکم آدم رو آروم میکنه چون اونجا دیگه از نظر روحی مثل قبلی ها خراب نسیتن و روزی که رفتیم پزشکی قانونی چکمه پوشیدیم و رفتیم بالای سر اجساد اول خیلی میترسیدم و فقط به صورت دکتر نگاه میکردم و کم کم یخم باز شد و دکتر ها و پرسنل به نظرم مهمربون تر اومدن و دکتر ها مدام شوخی میکردن یکیشون بود که خیلی ناز بود و چهر ه ای خسته ای داشت و بهش گفتم دکتر مثل اینکه روحیتون حسابی داغونه و برگشت نگاهم کرد و گفت آره روزانه قرص های رنگی میخورم به اسم اسمارتیس!

آخر وقت هم 2تا جسد جنین تشریح کردیم و ۴نفریم با یک دکتر مرد توی زیرزمین بودیم و خودش شروع کرد به صحبت و رسیدیم به اینکه چرا بچه ها رو سقط غیر قانونی میکنن و گفت بیشترشون مال روابط نامشروع هست حالا ما چهارتا سرخ شده بودیم و ساکت شدیم و خودش فهمیدم و سریع بحث رو عوض کرد و میگفت شما هیچ کدوممتون حالتون بد نشد؟ گفتیم نه!!! بعد گفتت تنها گروهی هستین که اینقد شجاع هست ما هم گفتیم الان داغیم بعدا متوجه میشیم کجا اومدیم و چی دیدیم!

روز ماما هم امروز بچه های مامایی 88جشن گرفتن و خیلی باحال بود و مدیر گروه قبلی هم اومده و و حدود 10دقیقه براش دست میزدیم و آخر هم رفتیم پیشش و ما رو شناخت و خیلی گرم رفتار کرد و روز ماما رو تبریک گفت و باهاش عکس یادگاری گرفتیم و در پایان بگم که گروه مامایی از طرف ریئس دانشگاه به عنوان برترین گروه آموزشی در دانشگاه شناخته شده بود امسال!

راستی عصر هم رفتیم با شیرین و فریده نمایشگاه گل و گیاه و حدود یک ساعت اول دنبال فریده می گشتیم و تا ساعت ۸بودیم و کلی عکس گرفتیم که در اولین فرصت عکس هارو میذارم

[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:49 ] [ مامای خندون ]

سلام میخوام بگم یک آدم چقد میتونه خوش شانس باشه که روز تولدش پاشه بره تشریح جنازه ؟؟؟(10/2/71)

روز دوم پزشکی قانونی با نامه ای از طرف استاد رفتیم پزشکی قانونی بیمارستان امام رضا و اونجا لباس عوض کردم و حدود ساعتای 9بود که گفتن بریم پایین که محل اجساد بود و باید چکمه سفید که تا زیر زانو بود رو ژامون میکردیم و موقع وارد شدن دیدم چندتا پسر که جلوی دهانشون رو گرفته بودن به سرعت رفتن بیرون از اتاق و فهمیدم حالشون از جسد بهم خورده و بچه های حقوق بودن!

خلاصه اونا حدود 2ساعت بودن و رفتن ولی ما تا ساعت 12 بودیم و پزشکان اونجا بسیار خوش خنده و مهربون بودن و ما کم کم ترسمون ریخت و حدود 15تا جسد رو تشریح کردیم !

راستی امروز توی خوابگاه تولد گرفتم و زن داداشم و هستی و شیرین و بچه های واحدمون بودن و خیلی خوش گذشت !

حالا برم خونه عکسای مجازشو میذارم!
[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 21:54 ] [ مامای خندون ]
سلام سلام صد تا سلام

میدونم دل همیگیتون برام تنگ شده 

بابت تاخیرم متاسفم چون سرم هم توی عید  شلوغ بود و هم بعد عید!


توی عید من مشغول آموزش استفاده از اینترنت رو به بابام یاد میدادم که ۲بار کتبی نوشت و هزار بار هم با همدیگه عملی انجام دادیم ولی باز وقتی میخواد بره میگه بیا یاد بده و میگه تو اصلا معلم خوبی نیستی!؟ منم گفتم طبق گفته خودتون توی دوران کنکور که میگفتین ۲۰درصد فقط معلم نقش داره و بقیه بر عهده خود دانش آموز هست!


دیروز از مشهد اومدم خونه که بریم با مامی و زن داداشم لباس بخرم برای عروسی پسرای فامیل که اولیش ۲۲ اردبیهشت هست و خدارو شکر مدلی که میخواستم رو پیدا کردم و خریدم!
حالا بابا توی این اوضاع قبل از خرید میگه بیا یک بار دیگه با هم بریم اینترنت و منم رفتم که نارحت نشه ولی اصلا یاد نداشت و مدام هم آهنگ های سنتی و آهنگ ایرج دانلود میکنه و منو مجبور میکنه که باهاش گوش بدم!

راستی داداشم اینا دارن اثاث کشی میکن مشهد و من امروز از صبح رفتم کمکشون و پس فردا میان و هستی پیش مامان بود چون وسط اون همه کارتن و وسایل میگه عمه دی دید!(یعنی عمه بیا منو هل بده ماشین سواری کنم)

[ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ 21:59 ] [ مامای خندون ]

آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا

باز باران با ترانه می خورد بر بام خانه آمد آن روز بارانی گفت كه آمد روز عید گفت هر لحظه تنها مانده در این شب رویایی گفت كه شاید دل عید شده اسیر باز بهار آمد در این خانه ی تنهای ما همه گفتیم عید آمد بوی بهار آمد

(ببخشید كه كمی گیج شدیم منظور همان عید شما پیشاپیش مبارك است)

[ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 19:9 ] [ مامای خندون ]
قسمت اول:اعصابم به هم میزه وقتی یکی پول خرج کردن واسه سلامتی اون از نوع درمان سرطان یا کما رو بی فایده میدونه!

توی اتاقمون این موضوع رو مطرح کردم و هم رشته ایم گفت به نظر من نباید واسه سرطان و کسی که تو کما هست یا بیماری لاعلاج داره پول خرج کرد چون حیفه پوله!خیلی عصبانی شدم چون من خودم تا جایی که پول داشته باشم حاضرم واسه کسی که دوستش دارم خرج کنم حتی اگه قرار باشه فقط یک ساعت بیشتر زنده بمونه!

شما چطور؟

قسمت دوم:حوصله خودمو ندارم چه برسه به خواستگار !دارم فک میکنم که اگه یک روزی برسه  که همسر آینده ام بهم خیانت کنه باید چیکار کنم!؟

قسمت سوم:صبر کردن تو بعضی چیزا خیلی بده کاش میدونستم که حکمت خدا چیه تا راحت تر ادامه بدم!

 

[ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 ] [ 21:10 ] [ مامای خندون ]
سلام بالاخره بخش اعصاب تموم شد البته روز قبلش رفتيم با استاد تمام بيمارستان رو دور زديم و آخر رفتيم بخش همودياليز كه اونجا واقعا نتونستم تحمل كنم چون واقعا دردناك بود و همه كساني كه اونجا بودن چهره هايي خالي از اميد داشتن و اونجا بود كه واقعا قدر سلامتيمو دونستم!

روز امتحان هم اول استاد يک امتحان كتبي گرفت و بعد كه رفتيم واسه قسمت عملي كه همگيمون روي يك خانم كه دچار زخم ديابتي شده بود معانه كبد و طحال و بقيه چيزا رو انجام داديم كه وقتي رفتم چنان دستام سرد شده بود و هول شده بودم و بيمار هم كه قبلا خودم معاينه اش كردم فهميد هول شدم و گفت دخترم تو كه منو ديروز معاينه كردي چرا الان هول شدي!خدارو شكر همه رو درست انجام دادم!بعد اتمام امتحان با استاد رفتيم پشت بيمارستان كه سرسبز بود و عكس گرفتيم!

اين هفته هم دوره پره ناتال شروع شده و فقط 2تاكار انجام ميديم :انجام مانور و شنيدن صداي قلب جنين و گرفتن پاپ اسمير!

استادمون هم خوبه و فعلا همه چي آرومه!

[ جمعه نوزدهم اسفند 1390 ] [ 13:36 ] [ مامای خندون ]

نمایده کلاس داشت با بچه هاصحبت میکرد ومیگفت فقط باید ساکشن بلد باشین!ما هم فضول گفتیم دوباره بگو قضیه چیه ؟

اونم شروع کرد و گفت که  یک خانومی بهش گفته که برای برادرش یک پرستار میخواد و فقط باید ساکشن کردن بلد باشن و باید پرستارش دختر باشه و خوشگل و موهای طلایی ! و باید احساس راحتی بکنه به طوری که فقط یک رابطه بیمار و پرستار نباشه چون داداش من یک جنتلمن! و حقوق خوبی هم داره

منو و شیرین مونده بودیم از اینحرف!

بعد از لبخند1: توی بخش اعصاب هیچ چیز منو تحت تاثیر قرار نمیده جز وقتی که یک دختر جوان دچار MS شده باشه و اونم روحیه بالایی داشته باشه!

بعد از لبخند2:دیشب سپیده برای همیشه  از واحدمون رفت ولی زهرا ازش یک سیلی خورد طفلک!

[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 19:1 ] [ مامای خندون ]

بالاخره رفتم بیمارستان اونم 17شهریور از نوع  داخلی-اعصاب که فقط کارمون شرح حال گیری و معاینات فیزیکی هست!

روز اولی فقط یک دونه شرح حال گرفتم بعدش که اومد خوابگاه حدود 3ساعت خوابیدم .هم اتاقیم که پرستاری هست میگه خوبه یک شرح حال گیری 3ساعت خواب داشت اگه بری زایشگاه فک کنم 3روز میخوابی!خدایی بدجور پام درد گرفته بود چون هم زیاد وایستاده بودم و هم کفش های طبی خیلی مزخرف بود!روز اول بیمار من یک مرد۸۳ساله بود که دچار سوءظن به همسرش شده بود و فک میکرد زن 63ساله اش بهش خیانت کرده !

روز دوم قبل از استاد یک شرح حال گرفتیم که بیمار یک خانم 60ساله بود که به خاطر ادم و تب زیاد مراجعه کرده بود و هر سوالی که در مورد تاریخچه بیماری ها ازش میپرسیدم سریع میگفت نه حتی نمیذاشت من سوالم رو کامل بپرسم !بعدش فهمیدم بنده خدا چشمش به صبحانه بوده!

ساعت 8 هم که استا اومد رفتیم توی یکی از اتاق ها و حدود 3ساعت در مورد بررسی تخصصی پوست صحبت کرد و قرار بود بیماران بخش رو مورد بررسی قرار بدیم که خوشبختانه همشون مرخص شده بود !
و ما هم رفتیم توی بخش داخلی-عفونی که بخش بغلمون بود و اونجا پر بود از دانشجیان پزشکی و پرستاری دانشگاه خودمون که همه شون رو میشناختیم ! و ما توی هر اتاقی که میرفتیم یهو همگیشو با بیمارن اون اتاق کارداشتن!

حالا اساتید:

استاد فیزیوپات (قلب):ماه و دوست داشتینی

استاد فیریوپات(تنفس):کلا آدم هولی بود از راه اومده شروع کرده به سوال پرسیدن و درس دادن!بچه ها میگن استاد خودتون رو میعرفی نمیکنید!  خیلی شبیه مجید مظفری هستش!

استاد فیزیوپات (آب و الکترولیت):قبلا 10سال ریئس دانشگاه خودمون بوده و الانم مسئول بخش ICU بیمارستان 22بهمن هست!همش به بچه ها میگه جان بابا جان!فوق العاده شاد و مهربون!سر کلاس مسئول سمعی بصری که یکی از بچه های پرستاری بود در زد و بدون اینکه استاد اجازه ورد بده اومد تو و یکراست رفت پشت سیتسم و استاد گفت جان؟شما هم مامایی هستی؟

استاد دارو شناسی:کلا آدم خوشحالی هست .یک مرد 83که اسم های دارو ها رو سرهم مینویسه و حروف اصلا قابل تشخیص نیست!و همش میگه برید سفر من پسرم هر 3ما یکبار میره فرانسه .اسپانیا !همچین اسم این کشورها رو میاره که انگار میکه تهران .شیراز!

[ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 ] [ 11:19 ] [ مامای خندون ]
دوباره زهرا چندتا از بچه های دبیرستان رو دعوت کرد و باعث شد یک بار دیگه دور هم جمع بشیم.یکیشون 3ساله ازدواج کرده و یکیشون هم متاسفانه به تازگی طلاق گرفته بود.کلی حرف زدیم و تا جایی که رسیدیم به مردها و پسرها!که زهرا گفت مردا جداب ترین موجودات جهان هستن البته همگی ما مخالف بودیم و من نمیدونم چرا هنوز مردا بوجود اومدن چه برسه به اینکه بخوام درموردشون فک کنم و یک لقب بذارم روشون! مردا جز خرابکاری کاری بلد نیستن یا اشک در میارن یا دیونه بازی میکنن یا سرکار میذارن

اینقد از این مدلها دور بر من و دوستان هستن که دیگه حالم بده .من از وقتی اومدم یونی نظرم به طور کلی تغییر کرده

یک وقت فک نکنین که پای کسی در میونه یا شکست خوردم نه!چون معمولا وقتی پای این حرفا پیش میاد همه فکرشون جای دیگه است یا اینکه ضد پسرم فقط میخواستم نظرتون رو بپرسم

بعد از لبخند۱:راستی بیمارستان هم مشخص شد داخلی اعصاب

بعد از لبخند۲:دارم یک سریال کره ای به نام اف ۴ (پسران بهتر از گل)میبینم واقعا عالیه ولی حیف که همه چیزای قشنگ و خوب توی فیلم هاست

[ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 21:18 ] [ مامای خندون ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلام من مامای خندون متولد71و مهر89وارد دانشگاه پزشکی شدم و باید بگم فوق العاده عاشق رشته ام هستم و بهش افتخار میکنم .دختر احساساتی نیستم و به زندگی امیدوار امیدوار هستم و حوصله نوشتن چیزای غمناک هم ندارم
امکانات وب